https://mahroman.xyz/?p=4367&preview=true

دانلود داستان از نگاه او

 

نام داستان: از نگاه او

نام نویسنده: شقایق بهرامی فرد (ماه تی تی)

ژانر: عاشقانه/ تخیلی/ معمایی

تعداد صفحه: 67

داستان کوتاه از نگاه او از شقایق بهرامی فرد pdf، اندروید، لینک مستقیم رایگان

                               خلاصه:

پیچیده است، زندگی همه اش پیچیده است…
حتی اگر آسانش بگیریم و حتی اگر راحت باشد باز هم پیچیده است، حتی آن کس که خود را مانند کفِ دست صاف و صادق می پندارد، لایه های عمیقی از پیچیدگی شخصیت در وجودش نهفته است حتی دیوانه ها هم پیچیده اند، به راستی درکش برای خودمان نیز سخت است.
اما او نمی‌دانست هرگز نمی‌دانست قرار است با چه رو به رو شود چون او همه چیز را ساده می‌پنداشت ولی هیچ چیز در زمین ساده نیست هیچ چیز و هیچکس…

پیشنهاد ما:

دانلود داستان لیلی عنکبوتی

قسمتی از کتاب:

صدای کوبیده شدن عصای آقای بولین بر موزائیک‌های کف آشپزخانه پیت را از خوابِ شیرینی که از فرط خستگی بود بیدار کرد.

با چشم‌هایی که هنوز اثر خواب از روی آن‌ها نرفته بود به بولین نگاه کرد و گفت:

– سِ سلام آقا فِ فقط کمی خسته بودم خوابم…

همینکه خواست ادامه‌ی حرفش را بگوید بولین دستش را به معنای کافیه بالا برد و گفت:

– مشکلی نیست، فردا ساعت هشت صبح قرار است خانم‌های زیادی برای مصاحبه‌ی آشپزی به اینجا بیایند لطفا بیست صندلی از انبار بیاور آن‌ها را تمیز کن و به ردیف جلوی در اتاق من بگذار!

– چشم آقا.

بولین رفت، صندلی‌ها را در حیاط گذاشت و تمیز کرد و سپس آن ها را جلوی در اتاق رئیس گذاشت.

فردا وقتی که هوا هنوز گرگ و میش بود پیت از خواب بیدار شد آن ورد را خواند و به شکل اولیه ی خودش بازگشت،  جلوی آینه ایستاد و با دقت به خود نگاه می‌کرد، دلش برای خودش تنگ شده بود، دلش برای آدم فضایی بودنش تنگ شده بود ولی حیف که میان آدم‌ها نمی توانست خودش باشد.

در حالی که با ناامیدی نگاهش را از آینه می‌گرفت وِرد را خواند و دوباره به پیت تبدیل شد، لباس‌های خوابش را با یک دست لباس راحتی خانه عوض کرد و به حیاط رفت و کل آن را در طول نیم ساعت جارو زد و مرتب کرد و بعد به آشپزخانه رفت و میز صبحانه را برای رئیسش آماده کرد، دیگر کاری برای انجام دادن نداشت.

هوا داشت روشن تر میشد به کلبه‌ی کوچکش برگشت، لباس‌های رسمی‌اش را پوشید و دوباره به خانه‌ی بزرگ رییس برگشت.

به اتاقش که رسید در زد و از پشت در گفت:

– آقا،صبحانه حاضره شما بیدارید؟ چون ساعت هشت مهمان داریم.

– بیدارم، بله می‌دانم الان می‌آیم.

دانلود رمان عاشقانه
خواندن
داستان لیلی عنکبوتی برای کامپیوتر و اندروید
باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!