https://mahroman.xyz/download-the-nov…on-of-your-dream/

❁رمان: تعبیر رویای تو
❁نویسنده: parnian
❁ژانر: عاشقانه/هیجانی
❁تعداد صفحه: 550

دانلود رمان عاشقانه به قلم PDF parnian اندروید لینک مستقیم رایگان

خلاصه: با احساس سر درد شدید، چشم هام رو باز کردم.
اینجا کجاست؟ هرچی فکر می کنم چیزی به یاد نمیارم؛ انگار ذهنم خالی شده.
انگار هیچ خاطره ای ندارم.
هیچ گذشته ای ندارم.
با درد شدید سرم، دستم رو به سرم گرفتم.
در روبه روم باز شد و یک پسر که بهش می خورد بیست و هفت یا بیست کسی نیست؟
و هشت سالش باشه، داخل اتاق اومد.

پیشنهاد ما:

دانلود ر‌مان سه مجنون

بخشی از کتاب:
خودمو تکون دادم تا دستاشو از‌ دورم باز کنه و همین کارو هم کرد..
-دیرم‌شد از دسته تو
+خداروشکر
دیگه جوابی نداد و از پله ها رفت بالا..
+بی بی بریم خونه شما؟
-دخترم تو فعلا برو من همین چندتا میزو دستمال کنم میام..
+منم کمکتون میکنم
بی بی اومدم اعتراض کنه که گفتم: نه بی بی من حوصلم سر رفته تو این خونه٫کمکتون میکنم
با اینکه تیشرت و شلوار تنم بود بازم هوای عمارت گرم بود..موهامو بالای سرم به صورت دم اسبی بستم و یک دستمال رو دوره سرم بستم
یک دستمال دیگه رو هم ور داشتم و با شیشه پاک کن از اشپزخونه بیرون رفتم..
+دا دا دام
بی بی خندید وگفت: الاهی دورت بگردم مادر٫با افتضاع ترین لباس هاهم مثله ماه میدرخشی
به سورت تَئزین خم شدم و دستمو تو هوا تکون دادم..
+خب خب از کجا شروع کنیم؟ شیشه میزا؟
-بیا که کار زیاده
با ذوق دویدم و روی دوزانو روبه روی میز جلوم نشستم و یکم روش شیشه پاکن زدم و با دستمال افتاد به جونش…
بی بی اومد سکتم و اشاره کرد اروم تر بکشم و البته محکم تر..بلکه لکه هاش از بین بره
اون اسپری اب کنارمو ور داشتم و یک پیس زدم تو صورت بی بی که با خنده چشاشو بست و گفت: از شیطونی و بازیگوشی کم نمیاری دختر
با حالت بچگونه دستمو زدم زیر چونم و لبامو غنچه کردمو گفتم: من شیطونم مامی جون؟
بی بی دوباره خندید و گفت: چجورم
ادامه دادم: مگه شیطونی چیزه بدیههه؟
-زیادش اره
+چشم دیه شیطونب نمتونم
-ببینیم چه میکنی
دوباره اسپری رو بالا اوردم و یک پیس زدم رو هوا
با این کارم بی بی بهم خندید و گفت: کارتو بکن دخترررم
خندیدم و‌دوباره مشغول تمیز کردن میز شدم..
برسام:
ساعتم رو دوره مچم بستم و گوشیم رو داخل جیبم گذاشتم و اتاق رو ترک کردم…
از پله ها پایین اومدم و خواستم از عمارت خارج شم که با دیدن بی بی و سوگل که در حال تمیز کردن میز بزرگ پذیرایی بودن لبخند محوی نشست روی لب هام..
سوگل در حال اذیت کردن بی بی بود و با اسپری اب روش اب میریخت و بی بی هی اعتراض میکرد
دوباره مشغول کار شدن..نگام رفت روی سوگل
اون موقع که بخاطر حاظر جوابیش کلا عمارتو متر کردم اصلا به لباسش نگاه نکردم..
اون یک تیشرت مشکی که روش شکلک های مختلف داشت رو با یک شلوار راحتی پوشیده بود و موهاشو بالای سرش بسته بود..و یک دستمال سر
نگاه سنگینم رو روی خودش حس کرد و سرشو بلند کرد و نگام کرد..تغیری در حالت من ایجاد نشد
بلند شد و اومد سمتم..
روبه روم وایساد و چون قدش کمی کوتاه تر از من بود سرش تا بینی ام میرسید
همینطور نگاش میکردم که با احساس خیسی زیاد چشمام و صورتم چشمام رو بستم و بعد باز کردم..
سوگل:
با احساس نگاه سنگین یک نفر سرم رو بلند کردم
برسام پایین راه پله ها وایساده بود و با فرم خاصی به من زل زده بود..سرم رو به عنوان “چیه؟”تکون دادم ولی تغیری درش ایجاد نشد
برای همین بلند شدم ورفتم طرفش
همچنان به من زل زده…

دانلود رمان عاشقانه
خواندن
دانلود رمان بستنی با چاشنی عشق برای کامپیوتر و اندروید
باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!