رمان بی‌معرفت

https://mahroman.xyz/download-the-novel-be-marafet/

❁نام رمان: بی‌معرفت
❁نام نویسنده: محدثه اکبری
❁ژانر: عاشقانه، اجتماعی، غمگین
❁تعداد صفحه: 517
دانلود رمان عاشقانه به قلم محدثه اکبری PDF اندروید لینک مستقیم رایگان
خلاصه:
دختری از جنس یک عاشق، یک عشقی با تمام غم ودردهایش؛ پسری فرهاد نما،
که حاضر است برای شیرینش هرکاری کند؛ کندن کوه که سهل است!
ولی آن خبر تبری می شود بر فرق پسر فرهادنما، آن خبر چیست؟ آیا آن خبر، عشق پسر فرهاد نما را از بین می برد؟ آیا پسر فرهاد نما برای عشقش می‌جنگد یا می‌گذارد شیرینش با شادی زندگی کند؟ 

پیشنهاد ما:

دانلود ر‌مان استیصال

بخشی از کتاب:
ما هم با تکون دادن سرمون بهش موافقتمون رو اعلام کردیم، دست برد سمت سوییچ اما هنوز نچرخونده بودش که کسی به شیشه من زد، من که روم سمت آرشام بود کمی ترسیدم و چرخیدم سمت پنجره اما با دیدن دخته انقدر عصبی شدم که دوست داشتم جیغ بزنم، (این انیجا چیکار می کرد؟ اصلن از کجا فهمیده بود که می خواهیم بریم سفر؟) نگاهی به چهره آرشام انداختم، اونم عصبی بود این رو از چشماش فهمیدم، سارینا هم که می دونست از این دختره بدم میاد کمی نگران بود؛ آرشام از سمت خودش شیشه سمت من رو پایین اورد و منتظر و عصبی به نازنین زل زده بود، اونم لبخند عریضی تحویل ما داد و گفت:
– داشتین من رو جا می ذاشتینا؟
)منظورش چی بود؟! اصلن مگه قرار بوده اینم بیاد که داشتیم جاش می ذاشتیم؟!) چرخیدم سمت آرشام که دیدم اونم داره سوالی به نازنین نگاه می کنه، دوباره روم رو کردم سمت نازنین که آرشام رو مخاطب قرار داد و گفت:
– خاله بهت نگفته؟!
ارشام اخمی بین دو ابروش نشوند و گفت:
– چی رو؟
پشت چشم برای من نازک کرد و روبه آرشام گفت:
-من دعوت خاله هستم، خودش دیشب بهم زنگ زدو گفت که منم همراهتون بیام، گفت که اینجا قرار دارین.
وای مامانجون می دونست نه من نه آرشام از این دختره خوشمون نمیاد، چطور همچینکاری رو کرده؟! آرشام با عصبانیت گوشیشرو از جلوی داشبورد برداشت و از ماشین پیاده شد، مشخص بود داره شماره می گیره، چند ثانیه بعد گوشی رو گذاشت کنار گوشش و شروع کرد به حرف زدن، مشخص بود چقدر کلافه است، اخه بین حرف زدن دستاش رو تکون می داد، چند دقیقه ای گذشت تا تلفنش تموم شد و اومد که سوار شه، یهو نازنین هم در عقب رو باز کرد و پاش رو گذاشت له ماشین تا سوار شه که خدا آرام رو رسوند دست نازنین رو گرفت و گفت:
-نازنین تو بیا بریم تو ماشین ما.
نازنین نگاهی به ماشینشون انداخت با اکراه و گفت:
– ماشین شما که جا نداره! اینجا بشینم بهتره.
دستی روی پیشونیم کشیدم و با خودم گفتم: چه گیری داده اینجا سوار شه؟!  
آرام دوباره سری تکون داد و دست رها شده نازنین رو دوباره تو دستش گرفت و گفت:
– ببین رکسانا شاید بخواد بیاد صندلی عقب و استراحت کنه، اینا جا ندارن شرایطشون فرق داره.
دوباره قصد کرد سوار شه و گفت:
– خوب اگه خواست استراحت کنه من جام رو باهاش عوض می کنم، میرم جلو می شینم،اون بیاد عقب.
اوه اوه چه حرفا! منم اجازه میدم تو بیایی جلو پیش آرشام من بشینی! چهار بار!
سریع قبل اینکه آرام چیزی بگه گفتم:
– پس خواهرم چی؟
نازنین حاضر جواب هم گفت:
– خوب اونکه می شینه عقب پیش تو.
عصبی چشم هام رو تو کاسه چرخوندم و گفتم:
– ما جا نداریم برای تو نازنین.
عَه نمی تونستم تحملش کنم اخه، خدا از من بدش میاد من از این دختره، بلاخره به هر ضرب و زوری بود آرام بردش تو ماشین خودشون، واقعا حرصم گرفته بود، چرخیدم سمت آرشام و ناراحت گفتم:
– مامانت چی گفت؟
آرشام سری تکون داد و گفت:
– بیچاره…

دانلود رمان عاشقانه
خواندن
دانلود رمان دختر شمالی برای کامپیوتر و اندروید
باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!