رمان رسپینا

https://mahroman.xyz/download-respinas-novel/

❁نام رمان: رسپینا
❁نام نویسنده: زهرا تیموری
❁ژانر: عاشقانه، اجتماعی
❁تعداد صفحه: 470

دانلود رمان اجتماعی به قلم زهرا تیموری PDF اندروید لینک مستقیم رایگان

خلاصه:
او رفت یا من رفتم؟!
نیست که بداند درون خود مچاله شده ام و هر شب خاطرات اسیدی ام را ورق میزنم!
پای چوبه ی دار، بند بند وجودم را به رگبار می گیرم!
هر شب تا صبح خود را دفن می کنم اما سپیده دم، باز آن گور کن لعنتی از گور به درم می کند!
حوایی بودم که به زور سرنوشت یا لج بخت برگشته سیب ممنوعه را به خوردم دادند!!
با این قیاس که این بار خداوند حوا را بخشید و فرصت جبران دوباره داد اما
آدم…
تا قبل از آن سیب کرم خورده ی ممنوعه خود را کاشف سیاره ی جدیدی میپنداشتم.
اما اینک بدون او به بیماری العالجی درگیر شده ام که هیچ نسخه ی امیدی
ندارد!

پیشنهاد ما:

دانلود ر‌مان بی معرفت

بخشی از کتاب:
– باز از اون حرف ها زدی؟ مگه این جا خونه ی توام نیس؟ کجا می خوای بری؟
– گفتم شاید دوست نداشته باشی بامن روبه رو شن. به جان خودم ناراحت نمی شم اگه دوست ندارین بهم بگین؟ اصلا قراره فردا با دوست هام برم بیرون، قراره فردا رو برا امشب اوکی می کنم! چطوره؟
قاشق چای خوری رو توی لیوانش گذاشت یه خرده مکث کرد.
-از حرف ها و فکرهای توی سرت خیلی ناراحت میشم! تو دیگه جزیی از خونواده مون شدی. تازه خیلی دلم می خواد با خواهر و برادرم آشنا شی.
-مطمئن باشم؟!
-شک نکن!
باز هم بهم قوت قلب داد. تنها چیزی که توی دلم بود رو گفتم.
-راستی یه چیزی، می خواین اگه ملوسک اذیت می کنه بذارمش مهد؟
ریکلس و مهربون بود خندید و گفت:
یه غذا جلوش می ذارم که اونم کاری نداره. راستش خیلی دوسش دارم. خیلی بچه کار داری دخترم رو تموم کارهای شخصیش رو که خودش انجام میده فقط ملوسه درست مثل اسمش.
گونه ش رو بوسیدم و گفتم:
-الهی قربونت برم که اینقد ماهی.
-خدا نکنه عزیز دلم.
خاطرم یه ذره آروم شد! دیر یا زود با خونواده اش روبه رو می شدم پس لزومی نداشت فرار کنم و ازشون یه غول توی ذهنم بسازم با خیال این که اون هام مثل زن عمو مهربون و خوبن دل به دریا زدم و راهی فروشگاه شدیم.
یه پیراهن سرمه ای یقه باز که بلندیش تا بالای زانو بود با ساپورت همرنگش پوشیدم. پایین موهام رو یه خرده فر درشت زدم و آزادانه روی شونه هام رها کردم. با آرایشی ملایم از هر نظر از پوشش خودم راضی بودم.
پیش زن عمو رفتم، اون هم پیراهن طوسی رنگ خوش دوخت بلندی پوشیده بود و حسابی خوشگل و گیرا شده بود. رو کرد به من و چند بار به گوشه ی مبل کوبید.
-هزار ماشالله ، دختر نازم مثل یه تیکه ماه شده.
-مرسی فدات شم! شما هم ماه شدین.
بعد هم همو بغلم کردیم و کلی تحویلم گرفت. قبل از اومدن مهمون ها عمو و سورنا اومدن. سورنا تا من رو دید سوت کش داری زد:
_اوه مامان،این خانوم اروپاییه راه گم کرده؟
بامزه بودن سورنا و نمکی حرف زدنش باعث می شد با هر حرف عادی صدای خنده مون در بیاد.
عمو تمجید گرانه و پدرانه نگاهم کرد:
-خانوم، برا دخترم اسفند دود می کردی؛ خودت که می دونی دخترهای خواهرت چشمشون شوره.
سورنا انگشتش رو به نشونه ی تایید تکون داد:
-این و هستم. ببین رسپینا، کافیه بهت نظر کنن تا یه ماه تو رختخوابی.
زن عمو: ای پدر سوخته! برو لباست رو عوض کن تا نیومدن.
سورنا: بابا تو رو گفتا.
با خنده از پله ها بالا رفت. اون جا بود فهمیدم خاله شون دو تا دختر جوون داره. زیاد به این قضیه حس خوبی نداشتم با صدای…

توجه*
برای مطالعه فایل کامل شده این رمان به شماره درج شده پیام بدید!
09370701903
(ادمین سایت)

دانلود رمان عاشقانه
خواندن
دانلود رمان مینو برای کامپیوتر و اندروید
باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!