روشا دختری که چند سال پیش برادرش رو از دست داده و برگشته شهرشون و قصد رفتن به دانشگاه رو داره. تو دانشگاه با رایان روبرو میشه، شروع رابطهی رایان و روشا باعث میشه که اسرار چند ساله فاش بشن. اسراری دربارهی خانواده شون…
—-✿❀ بخشی از رمان گرداب تقدیر ❀✿—-
عمهت رو مسخره کن. بعد از خوردن صبحونه با بابک رفتی مدانشگاه. وقت یوارد کلاسم شدم فقط پنج ش یش نفر اومده بودن. نشستمرو یصندلی اول و دوتا صندلی بغلیم رو گرفتم برایآیسانو ملیناو کتابام رو از تو کی فمدر آوردم و گذاشتم رو یمیزو نگاهیبهشون انداختم که آی سانو ملیناسر رس یدن .مشغولفک زدن بودی مو فکمون حسابیگرم شده بود که یهو یکیخورد به میز و تمام وسایل هامریختروی زمی نو صدای خیلیبد یای جادکرد، همه ی صداها یکلحظه خوابید،خی لیخودم رو کنترل کردم که چیزی بار طرف نکنم، آخه نمیخواستمبرایبابک مشکل درست کنم. بلند شدم تا وسایل هام رو جمع کنم که دیدم همون پسره نشست و کمکم وسایل هامرو جمع کرد. از لباس هاش فهمیدمخودشه، بابا با شخصیت، ایند یگهشوی خودمه! وسایلهارو جمع کردم. پسره وسایل هاییکه جمع کرده بود رو داد دستم که ازش گرفتم، همین کهسرم رو اوردم بالا تا ازش تشکر کنم خشکم زد. اینامکان نداره، مگه میشه؟! نکنه دیوونه شدم؟! تعجبرو توی چشم هایاون هم می دیدم. دست هام رو گذاشتم روی دهنم و مبهوت گفتم: -راشا؟!آیسانو ملینابا این حرفم برگشتن سمت ما و با دی دنپسریکه شباهت زیادی به راشا داشت و میشد گفت خود راشاست هینبلند یکشیدن. اون ها هم مثل من مبهوت پسره بودن.
گرداب تقدی ر 41پسرهیاهمون راشا با تعجب گفت: -ببخشید به جا نمیارم! بنده رایانهستم، رایانعوضی نژاد، فکر کنم من رو با کسیاشتباه گرفتین !باگفتن اینحرفش دنیا رو ی سرم خراب شد و اشک تو چشمهام حلقه زد، با بغض گفتم:-ببخشید،اشتباه گرفتم. وسریع نشستم سر جام و سع یمی کردمکه بغضم رو قورت بدم و اون پسره رو فراموشش کنم. استادعوضینژاد وارد کلاس شد . راستیپسره گفت فامیلی شعوضینژاده یعنی چه نسبتیبا استاد عوض ینژاد داره؟! بهشون نمیخورهکه برادر باشن پس حتما پسر عمو هستن. اِه، اصلا به تو چه روشا، حواست به درست باشه !سرمرو تکون دادم و حواسم رو جمع درسم کردم و تا حدودی موفق هم بودم. بعد از تموم شدنکلاس رفتیم چندتا خرت و پرت گرفتیم که بخوریم .روی چمنهایقسمت خلوت دانشگاه نشسته بود یمو داشتیمم ی خوردیم. بعد از چند دقیقه همون پسره رایان با ی کپسر دیگهاومدن رو به روی ما نشستن، ول یفاصله شون با ما ش یشهفت متریمیشد . رایانهیکلشورزش کاریبود و چشمهایرنگ ی ایداشت و موهای قهوه ایو ت ی پساده اما ش یکو اما دوستش، کاملا برعکس رایان چشم و ابرو مشکیو اندام ورزشکاری،ولیبه پایرایاننمی رس ید
پاسخ دهید!