دانلود رمان عصیان فراموشی برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان عصیان فراموشی برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان عصیان فراموشی برای کامپیوتر و اندروید

—-✿❀نام کتاب: عصیان فراموشی❀✿—-

—-✿❀نویسنده: مریم نیک فطرت❀✿—-

—-✿❀ژانر: عاشقانه، تراژدی❀✿—-

—-✿❀خلاصه❀✿—-

ترگل در گیر و دار فراموشی ذهنیش با مشکلات ناخوشایندی مواجه میشه که نمیتونه ازشون سر در بیاره ولی همه ی این بدبختی ها برمیگرده به اشتباهات خودش و تاوانی که ناخواسته باهاش دست و پنجه نرم میکنه…

—-✿❀بخشی از متن رمان❀✿—-

دکتر چندبار وضعیتش را چک کرد تا بالاخره با توصیه های فراوان اجازه داد ترخیص شود… در تمام این مدت علی مراقبش بود تا در جمع احساس غریبی نکند. دخترک نگاه هیچ کس را نمیتوانست تحمل کند. حتی در مقابل محبت های نیلوفر خودش را عقب میکشید و نامحسوس به علی نزدیک میشد و همین رفتارش باعث شده بود دهان همه از تعجب باز بماند…
مغز دخترک با دیدن هر چیزی قفل میکرد و نگاه درمانده اش را به این سو و آن سو میکشید… دلش داشت از غصه میترکید. نگاه پر بغضش را فقط مردی متوجه میشد که با نگرانی در تب و تاب چشمانش چرخ میزد…
وارد خانه که شد، دختر جوانی با عجله و لبخند جلو رفت و در آغوشش گرفت: خوش اومدی آبجی…
ترگل با تعجب آب دهانش را قورت داد و علی با لبخند پلک هایش را باز و بسته کرد: ایشونم تینا خانم… خواهر شیطونت ترگل جان…
_خیلی دلم برات تنگ شده بود آبجی…
تنش محکم در آغوش گرم فشرده شد و نیلوفر اشک هایش را پشت پلک هایش حبس کرد: تینا… اذیتش نکن.
تینا با ترس عقب کشید و به چشمان خواهرش خیره شد. ترگل خجالت زده لبخند زد: ممنون…
حاج محسن که پشتشان ایستاده بود، بالاخره به حرف آمد: اینجا خونته باباجان. غریبی نکن…
ترگل مانده بود چه بگوید و مقابل محبت کلامی و رفتاری شان چه عکس العملی داشته باشد… خجالت زده گوشه ایی ایستاد و علی باز زودتر از همه پیش رفت. کنارش ایستاد و دم گوشش زمزمه کرد: دوست داری بری اتاقت استراحت کنی؟
تینا با تعجب و نیلوفر با لبخند نگاهشان می‌کردند… انگار چیزی شبیه آرزو ته نگاهشان برق میزد… علی کمک کرد و دخترک را به سمت اتاقش برد. نیلوفر رو به تینا گفت: حواست به ترگل باشه تینا… بذار باهات راحت باشه تا خجالتش بریزه…
تینا با بغض سرش را چرخاند: یعنی دیگه حافظه اش برنمی‌گرده؟
مادرش درمانده ساکت شد و نگاه پر امیدش اینبار پدرش را نشانه گرفت: چرا هیچی نمیگی بابا؟
حاج محسن با غم پلک زد: امید به خدا… دکتر گفت احتمال پنجاه درصد حافظه اش برمیگرده و پنجاه درصد نه. گفت باید کمکش کنیم.
چشمانش با محبت دختر کوچکش را نشانه گرفت: کمکش کن بابا… خواهرت دیگه اون ترگل سابق نیست. جز ما کسی رو نداره. هر چی تو دلته رو…
تینا با اخم نگاهش را پایین کشید: این چه حرفیه بابا؟! من همون موقع هم انقدر ترگل و دوست داشتم که هیچ وقت از دستش ناراحت نشدم. فقط خدا میدونه چقدر دلم براش تنگ شده بود. حالا شما میگی….
با بغض لب پایینش را به دندان گرفت… نیلوفر اشک زیر پلک هایش را با انگشت گرفت و با ناراحتی رو به همسرش گفت: ترگل دختر منه حاج محسن هر چقدرم با رفتاراش اذیتم کرده باشه بازم دخترمه… تینا هم همینطور! مگه میشه ما تو این موقعیت‌ فراموشش کنیم؟
حاج محسن دست همسرش را گرفت و با آرامش و لبخند کمرنگی گفت: من اینو نگفتم خانمم…فقط…
حرف کم آورد. مقابل خیرگی نگاه همسر و دخترکش نگاهش را به سمت راه پله و اتاق ترگل سوق داد و با نفس عمیقی تسبیحش را در دستش چرخاند: انقدر گیجم که نمیدونم باید چی بگم. من که براش پدری نکردم فقط خداکنه علی هیچ وقت پشتش و خالی نکنه…
نیلوفر ابتدا جا خورد و با لبخند پررنگ تینا که دنبال قدم های پدرش بود و ذوق نگاهش ، دلش کمی آرام گرفت…
زمزمه ی زیرلبش را دخترش شنید: علی جا همه ی ما واسه ترگل بسه.
ابروهای دخترک با حیرت بالا پرید و تا خواست سئوال بپرسد، مادرش به آشپزخانه رفت. واقعا هم همین بود؛ علی جای پایش را محکم کرده بود.
***
ترگل بی تکلیف روی تخت کز کرده بود. گاهی به جایی خیره میشد و گاهی نگاهش شکار مهربانی مرد مقابلش… سردرد هایش هنوز آرام نگرفته بودند و همین کلافه ترش میکرد.
علی مقابلش روی زانو نشست: خانم خوشگل؟
نگاه استفهام آمیز دخترک درون پلک هایش چرخید‌. لب بهم فشرد و سرش را به معنی “بله” تکان داد.
_مطمئن باشم خوبی؟ یک ساعت دیگه وقت داروهاته. زنگ بزنم دکتر و…
_نه.
ذهن خالی و سیاهش همینقدر قد میداد و نفس های عمیق مرد مقابلش نشان از نگرانی اش بود.
با احتیاط پیش رفت تا دستش را بگیرد که ترگل متوجه شد و اینبار بدون این که عقب بکشد بغض کرده پرسید: پدر و مادر و خواهرمو دیدم… اتاقمم همینطور. ولی تو هنوز برام پر از سئوالی.
علی جا خورد. قلبش یخ زد…نگاهش روی صورت دخترک دو دو میزد: ترگل…
_من دیگه کی و دارم تو این دنیا؟
مرد جوان لبخند زد: خیلیا…
_لابد ته همشون قراره به تو برسه.
علی با مکث بلند شد و کنارش نشست… جاده ی دل این دختر انگار طولانی تر شده بود: انقدر بدقلقی نکن ترگل… تینا خواهر کوچیکترته، خاله نیلوفر مادرت و حاج‌ محسنم…

—-✿❀پیشنهاد سایت ماه رمان ❀✿—-

دانلود رمان پاییز مرگ برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان تراژدی برای کامپیوتر و اندروید

به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!