دانلود رمان شوگار برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان شوگار برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان شوگار برای کامپیوتر و اندروید

—-✿❀نام کتاب: شوگار❀✿—-

—-✿❀ نویسنده: آرزو نامداری❀✿—-

—-✿❀ژانر: عاشقانه، اجتماعی❀✿—-

—-✿❀خلاصه❀✿—-

شوگار روایت دختری است که در گیر و بند تمام سخت‌گیری‌های خانه‌شان، دل به سیاوش بسته و طالب اوست. هرچه اصرار برای رفتن بر سر خانه و زندگی‌شان می‌کند، سیاوش از او دور و دورتر می‌شود. تا اینکه…

—-✿❀بخشی از متن رمان❀✿—-

نگاهی به پشت سرم می اندازم و اشاره میکنم برود…یا اصلا در دید نباشد…

ده بیست متری که جلوتر میروم ، دیگر جاهد را نمیبینم و میدانم آن گور به گور شده ، اکنون یک جا پشت همین درخت ها…یا آن کوچه ی تنگ و خلوت مرا نگاه میکند…

آسیه مشغول آموزش نقاشی به کودکان است و همینکه میخواهد قلم را دست یکی از بچه ها بسپارد ، با من رو به رو میشود…

با دیدن من و دامن پر چین و شکن نارنجی رنگم…آن روسری بزرگ ترکمن و…سرمه ی چشمانم ، ابرویی بالا می اندازد:

_باد آمد و بوی عنبر آورد…اینجا با کسی قرار داری…؟

فورا با شانه های جمع شده اطرافم را نگاه میکنم و او با شرمندگی دست روی دهانش قرار میدهد :

_خیلی بلند حرف زدم…خوبی…؟

با شعف جلو میروم و گونه اش را میبوسم:

_خوبم…یه پیغام برات آوردم…

انگار که بداند پیغام چیست ، سرخ میشود و نگاهی به اطرافش می اندازد:

_وای نه شیرین…کار مسخره ای اینجا انجام ندی…؟ممکنه بابام همین اطراف باشه…!

با خنده چشمی می چرخانم و به قصد در آغوش کشیدنش ، پا پیش میگذارم…

دست دور شانه هایش حلقه میکنم و با دست دیگر، کاغذ تا شده ای که خیلی دلم میخواست محتویات داخلش را بخوانم را در جیب لباسش سُر میدهم.

دهانم را به گوشش نزدیک میکنم و کاش بتواند کمکی کند:

:منو مشایعت کن آسی…باید سیاوش رو ببینم…!

با پوست گل انداخته از من جدا میشود و چشمش دنبال آن کاغذ است..

دست روی جیبش میگذارد تا نکند باد آن را ببرد و یکی از بچه ها با کاغذ کاهی جلوی ما میپرد:

_خاله آسیه ببین چی کشیدم…!

آسیه سر تکان میدهد و دست روی شانه های پسر بچه میگذارد:

_آفرین …بدو برو پیش دوستات…

پسر بچه میدود و آسیه صدایش را پایین می آورد:

_من خودم اینجا دارم از ترس ، سکته میکنم…چطور تو رو مشایعت کنم بری سر قرار…؟

سر کج میکنم تا دلش برایم بسوزد:

_نمیخوام پَس سرم بیای…همینکه اون جاهد لعنتی رو یه چند دقیقه معطلش کنی من میتونم کارمو راه بندازم…!

دست روی صورتش میکشد و باز هم زیر چشمی ، جایی که احتمالا جاهد آنجا بود را نگاه میکند:

_باشه…ولی زود بیا…واسه من شَر نشه یه وقت….!

میخواهم بپرم و صورتش را بوسه باران کنم ، اما مطمئنم جاهد مانند عقاب ، دارد ریز به ریز حرکاتم را ضبط میکند:

_قربونت برم منننن…زود میام خیالت راحت….

-✿❀پیشنهاد سایت ماه رمان❀✿-

دانلود رمان نارون چشمانت برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان ساده نیست برای کامپیوتر و اندروید

به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان شوگار برای کامپیوتر و اندروید
4.44 از 27 رای
,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!