دانلود رمان حصار تنهایی من

این رمان حذف شد

نویسنده: پریبانو

ژانر: طنز، عاشقانه

مقدمه:

آیناز که برای مخارج زندگیش به سختی کار می کنه و در کنار مادرش روزگار می گذرونه، پدر معتادش کاری می کنه که باعث سکته ی مادرش می شه و بعد از مرگش یه شب آیناز رو بی دلیل و کاملا ناگهانی می دزدن.

دخترک دست به دست چرخیده می شه تا اینکه پسر جوونی اونه رو به عنوان خدمتکار می خره. آیناز بخاطر زبون درازش مدام با ارباب دعواش می شه و برای خودش دردسر درست می کنه…

اینکه چرا دزدیده می شه و بلاخره چجوری نجات پیدا می کنه رو باید خواند!

!!پیشنهاد ادمین سایت ماه رمان، رمان بسیار جذاب و خواندنی!!

بخشی از داستان:

بابام با یه ظرف آب و یه دستمال به دست کنارم نشست. پارچه رو زد به آب و گذاشت کنار لبم نمی دونستم چرا این کارو می کنه؟ وقتی
دوباره پارچه رو به آب زد و آب خونی شد فهمیدم لبم خون اومده خ. واست دوباره این کارو بکنه که با عصبانیت دستشو کنار زدم و گفتم:
نمی خوام.
– لبت داره خون میاد. بذار پاکش کنم.
– کی از تو خواست این کارو بکنی؟ اون موقع که بهت احتیاج داشتم کجا بودی؟ تازه یادت افتاده که دختر هم داری؟
به سمت سینک ظرفشویی رفتم که مامانم گفت بذ: ار یه ذره یخ بذارم روش.
– نمی خواد…
شیرو باز کردم، کنار لبمو تمیز می کردم که بابام ظرفو گذاشت رو کابینت و گفت: به شما خوبی نیومده.
– مگه تو خوبی هم بلدی؟
مامنم گفت: بس کن آیناز… محض راضی خدا بس کن!
خواست بره که گفتم: نگفتی پولو می خوای چیکار؟
برگشت و گفت:برات مهمه؟
– برای اینکه شرت کم بشه آره!
بابام با عصبانیت نگام کرد و گفت: مثل اینکه بین من و تو چیزی به اسم محبت پدر و دختری وجود نداره.
– اگه هم بود خودت نابودش کردی.
یه پوفی کرد و گفت: بدهکارم.
– اینو که خودمم می دونم! پولو برای کی می خوای؟
– برای کسی که براش کار می کنم …. لابد می خوای بدونی چرا؟ دوهفته پیش چند کیلو تریاک بهم دادن گفتن ببرم کردستان. تو راه گیر
پلیسا افتادم. از ترس همشو انداختم تو دره. گفتم اگه بگیرنم حداقل چیزی همراهم نباشه. وقتی از شر پلیسا خلاص شدم، رفتم سراغ موادا
اما نبودن … هرچی گشتم پیداشون نکردم از ترس اینکه رئیسم منو بکشه خودم بهش نگفتم. یه قاصد فرستادم که خبرو برسونه اونم پیغام
فرستاد یا پول یا گردنت …اگه پولو بهش ندیم منو می کشه …می دونم پول ندارید اما یه جوری برام جورش کنید جبران می کنم.
پوخندی زدم وگفتم: یعنی انقدر جونت برات عزیزه که میخوای جبران کنی…خیر نخواستیم شر مرسان!
این حرفو که بهش زدم چیزی نگفت و رفت بیرون. بعد از اینکه لبم وتمیز کردم رفتم به اتاقم…
از روز ی که چشمم به دنیا باز شد فهمیدم بابام معتاده و مامانم حمال. مامانم صبح تا شب می رفت کار می کرد تا هم خرج خونه و من در
بیاد هم پول مواد آقا جور بشه ،یادم نمی ره روزی که بابام بخاطر مواد فرش زیر پامونو فروخت … کاش مامانم حرف خانوادشو گوش می
داد و با بابام ازدواج نمی کرد ..مامانم جوون بود. عاشق بابام ،ولی خانواده مادرم بابامو قبول نداشتن. می گفتن بی کس و کاره. نه پدری داره
نه مادری؛ حتی یه فامیل هم نداره که بخواد ضمانتشو بکنه اما مامانم لجبازی کرد و گفت اصغرو می خواد وکوتاه هم نمیاد. وقتی دیدن
مامانم کوتاه بیا نیست، قبول کردن که با بابام ازدواج کنه. به شرط اینکه دور خونوادش خط بکشه. مامانم قبول کرد …مامانم می گفت
روزای اول نمی دونست بابام معتاده. چون فقط سیگار می کشید …شب ها یی شده بود که خونه نمیومد. اگه هم می اومد دیر وقت میومد …

پیشنهاد سایت ماه رمان:

دانلود رمان دزد قلبم

دانلود رمان قرار نبود

خواندن
دانلود رمان ازدواج اشتباهی

این رمان حذف شد

دانلود رمان عاشقانه
به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان حصار تنهایی من
4.26 از 54 رای
,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!