دانلود داستان خاموشه‌های روشن

داستان خاموشه‌های روشن

داستان خاموشه‌های روشن

…*دانلود داستان خاموشه‌های روشن*…
—-✿❀نویسنده: تیم زُمم❀✿—-
—-✿❀ژانر: تراژدی_ عاشقانه❀✿—-
—-✿❀تعداد صفحات: 81 ❀✿—- 

—-✿❀خلاصه❀✿—- 
جنجالی ناپیدار در همگانیِ نامطلوب دورانِ حال هادی.
وقوع حوادثی دلهره آور و از جنس هیجان در شهری پر از آدم های دروغین شهره ی شهر بود.
انزجار مهلکِ هادی در روال روزمرگی زندگی خویش امری محکم به عدالت نبود.
پایانی منحصرِ به فرد در عمق این شهر نیرنگ محکوم است.
تا چه حد به خاکستری می گراید آن دخترکِ محزون شهرِ دروغین؟
در دروان این مهلک آور چیزی به جز سروری فوق العاده در نهایت نخواهد داشت.

—-✿❀مقدمه❀✿—-
تو عاشق نبودی که درد دل عاشق را بفهمی
تو باران نماندی که دلگیریه این هوا را بفهمی
تو گریه نکردی برای کسی تا بدانی چی میگم
دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم
♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫
تو تنها نماندی که حال دل بیقرا را بفهمی
عزیزت نرفته که تشویش سوت قطار را بفهمی
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جای من نبودی بدانی چیه فرق بین تو و من
♫ ♫ ♫ ♫ ♫ ♫
تو هیچوقت نرفتی لب جاده تا انتظار را بفهمی
پریشان نبودی که نگذشتن لحظه ها را بفهمی
تو آنی که رفته ، چی میدانی از غصه جای خالی
من آنم که مانده چی میدانم از قصه بی خیالی
#سیاوش_قمیشی

—-✿❀بخشی از رمان❀✿—-
بوی نمور آن چهار دیواری تاریک، طناب سفتی که پیچک‌ وار دور دست و پاهایش بسته شده بود و سوز سرمایی که کنار گوشش زوزه می کشید، بی تاب و کلافه اش می‌کرد.
برای بار چندم بود که صدایش را بلند می‌کرد و کمک می‌خواست.
– کسی اینجا نیست؟ چی از جونم می‌خواین؟ چرا ولم نمی کنین؟ حرف حسابتون چیه؟

اما وقتی جوابش، پیچیدن اکو وار صدایش، در آن مکان بود، ناامیدتر از قبل روی صندلی آرام گرفت.
ذهنش، از شبِ گذشته، تا الان بارها بلایی که سرش آمده بود را مرور کرد تا بفهمد کجای کار را اشتباه کرده، اما این فکر کردن بی فایده بود، به جای اینکه به تاریکی زل بزند، چشمانش را بست و به خواب رفت.

***
«رویا»

پنج شنبه بود،اما برای او چه فرقی می کرد،روزهای بی مادر، همه را می شد پنج شنبه نامید؛ هر روز قبرستان، هر روز خلأ جای خالی اش، هر روز نبودنش و دردناکتر از همه خاطرات و لبخند های مادرانه اش که بی وقفه در پیش چشمانش تکرار و تکرار می شدند؛ افسوس که خاطرات، سکوت نمی کردند.

بی رمق به سوی قبر مادرش، قدم بر می داشت، زانوانش سست تر و لرزان تر از همیشه بودند، اما حیف که دیگر تکیه گاهی جز همان دو زانو برایش نمانده بود، پس باید مقاومت می کرد، چون به مادرش قول داده بود که قوی باشد.

لحظات گرگ و میش، خلوت ترین زمان از روز، برای رفتن به قبرستان بود، پس کسی صدای گریه های دردناکش را نمی شنید، جز آنها که زیر خروارها خاک در خواب ابدی به سر می بردند.
کنار قبر مادرش نشست و نامش را فریاد زد، از غم ها و سختی هایش، نامزد مهربانش، گله ها و شکایت هایش، همه را یکی یکی برایش تعریف می کرد، اما جوابی جز فریاد های بی صدای سکوت نمی شنید، دیگر صدای خنده های عاشقانه ی مادرش، گوشش را نوازش نمی کرد.

گل های رزِ سفید را که در دست داشت، تا عمق جان بویید، بوی عطر مادرش را می دادند. آن ها را برگ برگ کرد و روی سنگ قبر گذاشت، حال باید از آنجا می رفت، کار های مهمش دست نخورده مانده بودند.
در آهنی زوار دررفته ی مقابلش را به عقب هل داد که با صدای گوش خراشی باز شد. همین صدا هم باعث شد تا مردی که از شب گذشته زندانیش شده بود سر بلند کند.
با قدم های بلند خودش را به زندانیش رساند و درست مقابلش ایستاد. پسر مقابلش چند باری پلک زد تا چشمانش به نور عادت کند.
نگاهش روی رویا خشک شده بود. نمی دانست چه از جانش می‌خواهند. برای چند مین بار سوال تکراریش را تکرار کرد.

—-✿❀پیشنهاد سایت ماه رمان❀✿—-

دانلود داستان زنان ممنوعه برای کامپیوتر و اندروید

دانلود داستان اعراض برای کامپیوتر و اندروید

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
دانلود داستان خاموشه‌های روشن برای کامپیوتر و اندروید
4.99 از 1851 رای
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!