دانلود رمان دنیای رازمینا

نویسنده: رها گودرزی

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 199

خلاصه:

هر آدمی یه قصه‌ای داره!
نمی‌دونم این قصه راسته یا دروغ، نمی‌دونم افسانه است یا واقعیت.
اما من میگم ذهن بشر به هر کجا سفر کنه، پس چیزی هست که حقیقت داشته باشه!
* رُز * افسانه یا واقعیت دختری‌ست، دختر جان قصه‌ی من!
می‌دونم گله می‌کنی و هر چقدر هم تلخی کنی، هر چقدر هم ناسازگار بگذاری واسه من، اما چی کار باید کرد وقتی سرنوشت خیلی پر زورتر از من هست!
رُز و همکلاسی‌هاش قرار به یه اردو برن، اتفاقاتی می‌افته که رُز از اونا جدا میشه و اسیر یه گرداب میشه.
اون گرداب دروازه‌ای است به دنیای رازمینا…

بخشی از داستان:

چه جالب! یادت باشه همیشه جادوی سیاه عواقب داره . اون زن زندهاس؟ اسمش چیه؟ اره زندهاس و اسمش هم … باز پریدم وسط
حرفش و گفتم :
ا راستی اگه این طلسم شکسته نشه چی میشه؟ انگار از سواالی من کالفه شده بود گفت :
هیچی! جادوی سیاه سفیدی اسمون رو از بین میبره ، تموم مردم مریضی میگیرن و کم کم فراموشی میگیرن ، در اخر خودشون
، خودشون رو میکشن .

اب دهنم رو قورت دادم . اصال دلم نمیخواست تو این سیاره اینجوری بمیرم . همچین گفت هیچی! عجبا دیگه
چی میخواست بشه؟
من که طلسم نشدم و از شما نیستم ، میتونم نجاتتون بدم! نمیتونی تو نفرین شدی! باز یاد کارای اون کاهن افتادم . تا خواستم باز سوال
کنم گفت :
سرم رو درد آوردی! فعال برو بیرون خستهم ، سواالت بمونه واسه بعد . غرق تو فکر از اتاق بیرون رفتم .
همون دختری که نجاتش دادم من رو برد توی اتاق کوچیکی و گفت :
ببخشید رخت خواب و تخت اندازه تو نداریم ، مجبوری بدون رخت خواب بخوابی . اشکال نداره . اسمت چیه؟ رُز ، تو؟ آلکساندرا! از
اتاق بیرون رفت . گوشهی اتاق نشستم . خوابم نمیاومد ، به حرفای ریش سفید فکر میکردم . نمیدونم ساعت
چند بود؛ اما دیگه هیچ صدایی از بیرون نمیاومد . به احتمال زیاد همه خوابیده بودن . سرم رو گذاشتم روی زانوم؛
یعنی االن بدون من خالهم و جسیکا حتی بابام دارن چیکار میکنن؟ حتما فهمیدن اون هواپیما غیب شده و فکر
میکنن من مردم! آه کشیدم . دلم تنگ شده بود؛ واسهی همه چی که قبال داشتم و االن ندارم .

یه دود غلیظ سیاه از زیر در اومد داخل ، داشت میاومد سمتم . به دیوار چسبیدم . خواستم جیغ بزنم ، دود رفت تو
دهنم ، چشمام گرد شد و رفتم تو هوا! جونم از بدنم میخواست بزنه بیرون ، دستام رو دور گردنم حلقه کردم . قلبم
تو گلوم میزد . خیلی درد داشتم ، یه دفعه درد تموم شد و افتادم . در اتاق به شدت باز شد . ریش سفید بود . بیحال
نگاهش کردم ، توی چشماش فقط تعجب بود و تعجب!
چشمام رو بستم . حس خیلی بدی بود . نمیدونستم چه بالیی سرم اومده . صدای الکساندرا اومد که میگفت :

پیشنهاد سایت ماه رمان:

دانلود رمان دست هایم حافظه دارند برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان انتقام می گیرد برای کامپیوتر و اندروید

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!