دانلود رمان باران

نویسنده: Lily

ژانر: عاشقانه، طنز

مقدمه:

باران به همراه سه خواهر و مادر خود زندگی می کنه و دانشجوی رشته ی ادبیات هستش، توی دانشگاه با یکی از دانشجو ها کل کل داره و مدام سرم بلا میارن، یه روز بخاطر مسائل امنیتی مادرش می گه که قراره برن و پیش دوستش که خونه ی بزرگی داره زندگی کنن.

با وجود مخالفت های زیاد باران، اون ها به اون خونه میرن، تازه داستان وقتی شروع می شه که باران می فهمه پسر صاحب خونه…

!!پیشنهاد ادمین سایت ماه رمان، بسیار جذاب و خواندنی!!

بخشی از داستان:

عسل سرش را از لای در کرد توی اتاق.
ـ باران، بیا شام!
ـ باشه، الان.
سرم را بیشتر لای کتابم فرو کردم، قهرمان داستان داشت از راز بزرگی در زندگیش باخبر می شد و من نمی خواستم او را در
این شرایط تنها بگذارم. از سرسختی و استقامتی که همیشه داشت، خیلی خوشم می آمد، می خواستم ببینم الان چه واکنشی
نشان می دهد…
ـ باران!
این دیگر صدای مامان بود و نمی شد آن را بی خیال شد، کتاب را گذاشتم کنار و شیرجه زدم سر سفره!
ـ الهی شکر، قربون دستت مامان!
عقب رفتم و سفره را به دستان توانمند خواهرانم سپردم. قبل از آنکه با وقار از کنار سفره جیم بشوم، مامان هشدار داد: باران
بمون، کارتون دارم.
دو سه بشقاب جابه جا کردم تا کاری کرده باشم و بعد تا کنار دیوار عقب نشینی کردم. ذهنم درگیر قهرمان داستان بود که
لای سطرهای کتاب منتظر بود تا من بروم و با هم راز بزرگ را کشف کنیم…
چشم هایم به سمت مامان چرخید که کمی نگران و بی قرار به نظر می رسید، چه کاری می توانست با ما داشته باشد؟ من
هیچ کار بدی نکرده بودم که بابت آن بازخواست شوم. به خواهرهایم نگاه کردم، نه، از هیچکداممان خطای بزرگی سر نزده
بود. قیافه ی عسل هم کاملا معصوم و بی خطر به نظر می رسید، پس…
خزر صدای تلویزیون را بست و رو کرد به مامان: بفرمایید!
مامان، اول خزر، بعد بقیه ی ما و بعدتر گلهای قالی را نگاه کرد: خب… (سرش را بالا آورد و زل زد به دیوار) تصمیم گرفتم از
این خونه بریم.
ـ نه!
در مقایسه با من که این «نه» ناگهانی از دهانم خارج شد، بقیه بهتزده به مامان خیره شده بودند که با زبان لبهایش را خیس
کرد و مرا نگاه کرد: می دونم براتون سخته از اینجا برین، به اینجا عادت دارین، اینجا رو دوست دارین، خاطراتش… ولی خب
فعلا باید چیزای مهمتری رو در نظر بگیریم (سرش را برگرداند و اطراف اتاق را نگاه کرد) به خاطر مخارج زندگی تصمیم
گرفتم این خونه رو بدیم اجاره…
صدایش بغض داشت، ساکت شد، سهم خاطرات او از این خانه از همه ی ما بیشتر بود…
خزر قبل از بقیه به خود آمد: قراره کجا بریم؟
من مهلت ندادم و رو کردم به او.

پیشنهاد سایت ماه رمان:

دانلود رمان در دستان سرنوشت

دانلود رمان همسایه های لجباز

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان باران
3.94 از 50 رای
,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!

  1. Panah

    یکشنبه , ۲۵ آبان ۱۳۹۹

    رمان قشنگی بود.
    در حین سادگی جذابیت ها وهیجان های خودشو داشت.
    من که دوسش داشتم