دانلود رمان الماس جاودانگی

نویسنده: نیلوفر حدادی

ژانر: عاشقانه، تخیلی

تعداد صفحات: 239

خلاصه:

در کشوری دورافتاده، مردمانی معتقد بودند که هفت ستارهای که در شب چهاردهم ماه آخر به روشنی دیده میشوند، خاصیت
جادویی دارند. آنها اعتقاد داشتند زمانی که این هفت ستاره در یک خط قرار بگیرند و به صورت یک ستارهی بزرگ نورانی دیده
شوند، به کودکی که در آن شب به دنیا میآید، قدرتی خارقالعاده میدهند.
هر صدسال یکبار این هفت ستاره به یک خط میشوند که در یکی از آن صدسالهها، سه کودک به طور همزمان در سه نقطهی
مختلف شهر به دنیا آمدند. طبق افسانهها، این هفت ستاره قدرتی به آن سه کودک داد که آنها را از انسانهای عادی فراتر
میبرد.
این سه کودک-که یک دختر و دو پسر بودند- با گذشت زمان و بزرگشدن، روزگار آنها را با هم آشنا کرد و هر یک متوجهی
قدرت دیگری شد.
همهچیز به ظاهرعادیست تا اینکه نشانه هایی از الماسی با قدرت جاودانگی به میان میآید…

بخشی از داستان:

با حرص به من چشم دوخت. بیاهمیت گفتم:
-نگفتی؟ برای چی نبودی؟
کمی طول کشید تا با من من بگوید:
-درگیر مراسم خواستگاری و ازدواج بودم.
خوشحال گفتم:
-هی پسر! تبریک میگم! برای این موش مرده بازی در میآوردی؟!
طرف دیگرم، با شک و تردید نشست و گفت:
-تبریک برای چی؟! ازدواج من نبود که…
-پس چی؟!
نفسش را به بیرون فوت کرد:
خنده روی لبهایم خشک شد. چند ثانیه در سکوت خیرهی صورتش شدم. نگاهش را از من دزدید و بهخواستگاری برادر تو بود!
زمین دوخت. آب دهانم را به سختی فرو دادم و به روبرو خیره شدم.
پس از چند لحظه بدون عالقهای برای ادامهی بحث قبل گفتم:
-امیدوارم دیگه دلت نخواد یهویی غیبت بزنه؛ چون به شخصه بعدش دیگه دوستی به نام جولیان ندارم

بغض گیرکرده وسط گلویم را فرو دادم و از جا بلند شدم:
بدون آنکه برگردم و نگاهی به او که از جایش تکان هم نخورده بود، بیندازم؛ به راه افتادم. صدایحاال پاشو برگردیم. نیمهشبه و این اطراف اصال امن نیست.
معترضش در گوشم نشست:
-از چی فرار میکنی؟! از خانوادت؟!
به جای بغض، خشم فروخوردهام منفجر شد. با عصبانیت در جا چرخیدم و صدایم را باال بردم:
عجیببودنم من رو کشتن و دفنم کردن؟! همون خانوادهای که برای آبروی سلطنتیشون حاضر نشدنخانواده؟! میشه دقیقا بپرسم از کدوم خانواده حرف میزنی؟! همون خانوادهای که اون زمان بهخاطر
پسر عجیب غریبشون رو نگهدارن؟!
چند گام برداشتم و نزدیکتر رفتم:
-محض اطالعت خانوادهی من وقتی پونزده سالم بود، مردن!
از جایش بلند شد و گفت:
-اون برادرتـ…
صدایم باالتر رفت برای قطع ادامهی حرفش:
-من برادری ندارم! تو هم حق نداری روی پسری که میدونست من عاشق دیانام و بعد از رفتن من بهش
نزدیک شد، اسم برادر رو بذار!

پیشنهاد سایت ماه رمان:

دانلود رمان لیلی بی وفا برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان طوفان تاریکی برای کامپیوتر و اندروید

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان الماس جاودانگی برای کامپیوتر و اندروید
2 از 2 رای
,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!