دانلود رمان افسانه دختر و گرگ سفید

نویسنده: AMI74

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 44

بخشی از داستان:

.
به مرز جنون رسیدم و بلندتر از قبل داد زدم:دوستت دارم…من دوستت دارم هوروش . ..
و برای اولین بار اسم واقعی و قشنگش روی زبانم جاری کردم اما بازهم چشم هاش رو باز نکرد .
تازه فهمیده بودم که چقدر بهش دلبسته شدم.چقدر دوستش دارم و بهش علاقه مندم و حتی یک روز
نبودنش رو هم نمیتونم تحمل کنم .
دوباره و بلندتر داد زدم:خدایا هوروشم رو از تو میخوام…خودت بهم برش گردون .
وبعد سرم رو روی سرش گذاشتم و زمزمه وار تکرار کردم:هوروش..هوروشم..هوروشم رو بهم
برگردون ..
دیگه صداهای اطرافم به کل قطع شده بود”به نظر میرسید که همه ی اون مرد ها به همراه میثم زخمی به
ده برگشته بودن .
همون لحظه صدای پا و دویدن کسی از پشت سر به گوشم رسید و یک دفع دستم از پشت کشیده شد و
مردی با صدای بلند و کلفتی از بالای سرم گفت:بیا بریم دختره ی دیوونه.. اون دیگه مرده…هوروش کیه
دیگه؟اسم گرگت رو گذاشتی هوروش؟ !
و بعد وقتی دید اصلا به حرف هاش گوش نمیدم” بلند تر و عصبی تر از قبل ادامه داد:بلند شو گفتم… با
این کولی بازیهات پاک آبروی خانواده ی مارو بردی..بیچاره برادرم که به همه اعلام کرده که تو قراره
عروسش بشی…خوبه اینجا نبود تا عروس دیوونش رو ببینه وگرنه تا الان سکته کرده بود…بلند شو
ببینم …
هر چقدر جیغ زدم و هر چقدر تقلا کردم و فریاد کشان گفتم:نمیخوام..تو رو خدا بذار بمونم…منم میخوام
باهاش بمیرم …
ولی اون مرد درشت هیکل و فوق سنگدل اصلا به ضجه هام گوش نداد و به زور بلندم کرد و من رو
کشان کشان و با بی رحمی تمام از هوروشم دور کرد .
******************************
هر کاری که میکردم بازهم نمیتونستم از دستش خلاص بشم .
عصبی دستام رو گرفته بود و همون طور که پاهام روی زمین و شاخ و برگ ها کشیده میشد، من رو با
خودش میبرد .
بی جون شده بودم و مدام درد در بند بند وجودم میپیچید اما بازهم قصد بلند شدن نداشتم .
این درد کوچک در برابر درد طاقت فرسا و زجرآور قلب خون شدم هیچ بود

پیشنهاد سایت ماه رمان:

دانلود رمان مرسی که هستی برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان گر زاده برای کامپیوتر و اندروید

 

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
دانلود رمان افسانه دختر و گرگ سفید برای کامپیوتر و اندروید
4.5 از 2 رای
,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!