دانلود رمان آغاز سرنوشت نوشته

نویسنده: Niloo green

ژانر: عاشقانه

تعداد صفحات: 142

بخشی از داستان:

تحکم صداش باعث شد با وحشت چشم از پیشونیش بگیرم و به چشای به خون نشستش خیره شم!….ازم اصال فاصله
نمیگرفت!…سینش وحشیانه باال پایین میرفت…!…با دستاش دو طرفم چادر میزنه که موجب شد کمی فاصله بینمون
ایجاد شه! همون طور که خیره شده بود به چشام با صدای غمگینی آهسته میگه:این چیه که پوشیدی تو؟هوم؟
صدام میلرزید:لباسه….
یک کلمه دیگه حرف میزدم گریم در میومد!….وای!االنه که سرم نعره بزنه!…میزنه…!
-خودمم میدونم لباسه!!!اما چرا پوشیدیش؟….
و بعد یه دستش به در اشاره میکنه:نگاه اون آشغاالرو رو خودت حس نمیکردی آوا؟!؟….نمیکردی؟؟؟
!!!!!!!!!!!چرا صدای محکم مردونش داره میلرزه خداجون؟!!؟!در باز میشه و آرش سریع دستش رو برمیداره و پشتشو
میکنه بهم…حاال تو این جمعیت امین پیداش شده بود!….با دیدنمون اول این پا اون پا میکنه بعد جدی میگه:إ!شما
دوتا اینجا بودین!؟؟؟آرش خودتی؟!!!
آرش برمیگرده و بادستش امین رو میزنه کنارو سریع میره بیرون!….
حاال من مونده بودمو امین!چی بهش بگم!!!!؟؟؟؟
همون طور که به دیوار تکیه داده بودم آروم سر میخورم میفتم رو زمین….امین سریع میاد کنارم…:حالت خوبه
آوا!!؟….
سرمو چند بار تکون میدم…جون حرف زدن نداشتم اصال….به جای صورت نگران امین، آرشو میدیدم….یاد اون
صحنه ای که سرش رو میزنه به دیوار میفتم!…یاد اون چشای خشنش و فریادی که زد”چرا لعنتی!تو از من کثافت
میترسی”…..
نفهمیدم کی از جاش بلند میشه که تو دستش شربت بود!…:بیا بخور حالت جا میاد….
همون موقع سارا وحشتزده میپره تو آشپزخونه…نفس نفس میزد:اینجا…چه خبره؟؟!آواااا !
لبخند تلخی بهش تحویل میدم:من خوبم سارا!…فقط یه کم فشارم افتاده پایین…
لیوان رو از دست امین میگیرم…کمی ازش مزه مزه میکنم…..
برادرانه میگه:بخور آوا!باید همشو بخوری!…
-نمیتونم دیگه!
اخماش میره توهم:یا مثل بچه ی خوب میخوریش یا انقدر بهت میگم که تسلیم شی!
پوفی میکنم….نخیر!ول کنم نیس!به زور تا قطره آخرش سر میکشم تا دهنش بسته شه!…از دستم لیوان رو میگیره و
به نرمی بلند میشه….
-آرشو ندیدی؟
سارا که تا اون موقع ماتش زده بود میگه:نه!!!…نیست مگه؟
دستش رو به طرفم دراز میکنه تا به کمکش بلند شم….منم دستش رو میگیرم… با یه حرکت بلندم میکنه….برای
جواب دادن به سارا اول نگاه کنجکاوش رو به من میدوزه و بعد بهش میگه:چرا!ولی االن نمیدونم کجا غیبش زده!!!…
خوب شد نگفت با من بوده!قطعا االن داره به چیزایی فکر میکنه که اگه دیرتر از راه میرسید شاید اتفاق
میفتاد!!!!….از طرف اون نه!از طرف خودم دیگه مطمئن نبودم!!!…

پیشنهاد سایت ماه رمان:

دانلود رمان گیتار خیس برای کامپیوتر و اندروید

دانلود رمان افسانه دختر و گرگ سفید برای کامپیوتر و اندروید

 

باکس دانلود
به این پست امتیاز دهید.
بدون رای!
,,,,,,,,,,,,,,,,
مطالب زیر را حتما بخوانید

پاسخ دهید!